|
داستان عشق
آغاز دوستی ما با یک سلام شیرین عشق پاکی را به ما هدیه کرد عشقی که لحظه ، لحظه اش چون گلی در دلمان شکفت و به بار نشست شدیم همدم هم رفیق شبهای تنهایی هم حتی فاصله بین ماهم نتوانست لحظه ای ما را از هم غافل کند کنار هم ماندیم ولی دور و همیشه با گفتن سلام به هم گلهای شادی در دلمان شکفت جدایی دیگر برای ما مفهومی نداشت با قاصدک ها برای هم پیغام عشق فرستادیم عاشقانه انها را در دستهایمان گرفتیم و خبر عاشقی به هم را از دل انها شنیدیم و اواز عشق را در دل انها یافتیم هر دو سکوت کردیم هیچکدام یارای این که به دیگری بگوید دوستت دارم را نداشتیم ولی در دل این سکوت رازی نهفته بود و عشق بزرگی به پاکی اسمان ابی و خوب میدانستیم روز جدایی از همدیگر روز مرگ عشقمان خواهد بود هر دو با هم ارزو کردیم که که هرگز لحظه جدایی از همدیگر فرانرسد و ما تا ابد کنار هم بمانیم اگر چه فاصله بین ما هزاران فرسخ باشد
عشق يکي شدنه . عشق سکوت منه عشق صداي آواز عشقه منه . عشق، سکوت قلب منه عشق نبودن در عين بودنه . عشق فنا شدنه عشق مال منه! . عشق ، همه وجوده منه!! عشق همه ي عالمه . عشق افسوس خوردنه عشق رقص تو در خيال منه . عشق آغوش گرم مادره عشق نگاه کردنه . عشق بوسيدنه
. عشق يافتني نيست ، عشق درون هر آدمه ، هر قدر آدم تر باشي( شعور و درکت بالاتر باشه) عشقت کيفيت بالا تر پيدا مي کنه ، هر چند آخر عشق زميني ، رسيدن به عشق خدا و فنا شدنه(البته فنا شدن اسمه زشتيه!! بجاش بايد بگيم يکي شدن!) ، افسوس که آدمها نمي توانند همديگر را درک کنند، آه که امروزه ، بدها در لباس خوبي ، عشق را بد نام کرده اند
مرا با چشم های بسته ببوس بگذار من پشت پلک های تو تپيدن لذت را احساس کنم...
خیلی سخته که بغض داشته باشی،اما نخوای کسی بفهمه..... خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی ولی ندونه...... خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن،جز اونیکه فکر میکنی به خاطرش زنده ای.... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی،بعد بفهمی که دوست نداره.... خیلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پایین،اما یه دفعه اشک از چشمات جاری بشه....
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385 و ساعت 12:34 توسط معین جون | |
درباره وبلاگ
![]() منو ي وبلاگ
آرشيو
پيوندها
آمار وبلاگ
طراح قالب
.
|