نگار زندگی
|
قصه ی عشق و دیوونگی
يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم باشك بازي مي كردن. نوبت به ديوونگي كه رسيد همه رو پيدا كرد اما هر چه گشت اثري از عشق نبود. فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده ديوونگي رو خبر كرد و ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد صداي فرياد عشق بلند شد. وقتي به سراغش رفتند ديدند چشمانش كور شده است و ديوونگي كه خودش را مقصر مي دونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي كند و از اون روز به بعد وقتي كه عشق به سراغ كسي ميره چون ديوونست و چون كوره بديها ي معشوقش رو نمي بينه.....
موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384 و ساعت 16:40 توسط معین جون | i miss you
واسه ی این که یه نفر دیگه با انگشت هاش این جای خالی رو پر کنه پس به دنبال دستی باشین که بتونه دستاتون رو بگیره ....
موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384 و ساعت 15:31 توسط معین جون | تسلیت
موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384 و ساعت 15:17 توسط معین جون | میدانم که هر روز به پایان افسانه ام نزدیکتر میشوم . میدانم که پایان راهم چیست . سالهاست که بار سفر بسته ام . زمانی بال پروازم دادند تا در آسمان عشق به پرواز درایم و چه آسان خورشید مرا سوزاند و بر معراجم پایان بخشید و حال چه بی رحمانه تقاص بدیهای زمانه را از من میگیرد. واژگانم تمام شده . هر چه داشتم را در اين قمار باخته ام . پاييز آمد . همرنگ صفحات تا شده قلب خسته ام . همنوای عشقی غريب در ميان کوچه باغهای زندگيم بودم و آری اين من بودم افسانه بی هياهو و ناتمام عاشقی تنها که مرگ نيز او را تنها گذاشت من همان شاخه هرس شده زندگي هستم که مرا در آتش عصيان سوزانده اند موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384 و ساعت 21:46 توسط معین جون | |
درباره وبلاگ
![]() منو ي وبلاگ
آرشيو
پيوندها
آمار وبلاگ
طراح قالب
.
|